آخرین نظرات
    Home آقای میرعباس

    آقای میرعباس

     

    دو تصویر قدیمی از مزار آقای میرعباس که توسط آقای حسن براتی برای سایت ارسال شده است. در صورتی که افراد داخل عکس را می شناسید و یا اطلاعات دیگری در مورد این عکس و یا بنا دارید لطفا در بخش کامنت ها ذکر نمایید.

    برای دیدن تصاویر با کیفیت بالاتر روی لینک زیر هر تصویر کلیک کنید.

    mir11

    تصویر بزرگ تر

    mir12

    تصویر بزرگ تر

     

    از آقای میرعباس چه اطلاعاتی دارید؟ آیا زمان حیات، تاریخ فوت و دلیل اهمیت و شهرت وی را می دانید؟

    آیا داستانی از زمان زندگی وی یا کراماتی از مقبره اش را شنیده و یا دیده اید؟

    مقبره ی وی چه زمانی و توسط چه کسی ساخته شده است؟

    تجدید بنای مقبره چه زمانی و توسط چه کسی رخ داده است؟

     

    mirabbas

     

    نظرات 

     
    -2 ش . رازقی
    باسلام براساس تحقیق مختصری که انجام دادم یکی از اهالی روستا چنین میگوید :مرحوم کربلایی حسنخو که خودش اورا دیده است تعریف کرده است اقای میرعباس با فردی برسرسیدبودنش بحث میکند که ظاهرا ان فرد به او میگوید تودروغ میگویی ناسید واقای میرعباس به درون گلخن حمام رفته ونشسته است وعنوان کرده است حالا بگو من سیدم یا ناسید . که باعث شرمندگی ان شخص شده است . گفته میشود اقای میرعباس از اقوام خانمی به نام نسا و محمدحسن نعمت می باشد انهایی که دسترسی دارند میتوانند تحقیق نمایند .تا انشاالله اطلاعات درستی به مردم بدهیم .
     
     
    +2 مهدی
    با عرض سلام وخسته نباشید عکسهای بیش تری از آقای میر عباس در سایت قرار دهید
     
     
    +3 براتي
    سلام افراد كه در تصوير ديده مي شوند از سمت راست به ترتيب 1- امحد مومني2- مهدي مومني 3- منصور حسيني 4- مهدي سامعي مي باشند. صرفا جهت استحضار
     
     
    +2 رضا ناصری


    اینم یه عکس داغ داغ و جدید از آقای میر عباس
     
     
    -1 جمالی
    سلام
    دوستانی که عکس ارسال می کنند اگر تاریخ تقریبی عکس را هم می دانند ذکر کنند تا در سایت درج شود.
    سپاس
     
     
    +3 حسن براتي
    سلام
    عكس هايي كه كنار مقبره قديمي آقاي مير عباس گرفته شده مربوط مي شه به تابستان 1358 واحتمالا دوربينش هم لوبيتل بوده.
     
     
    +4 براتي
    رويش و زايش، تازگي و نوشدن، همه از ويژگي‌هاي نخستين روز از نخستين فصل سال است که ما به آن نوروز مي‌گوييم؛
    همان روزي که عمرش شايد به قدمت تمامي نسل‌ها و آدم‌ها و به بزرگي همه تمدن‌ها و فرهنگ‌هايي است که آمده‌اند و رفته‌اند.
    نوروز هم يکي از آيين‌هايي است که با وجود همه ناملايمات و افت‌و خيزها، تاريخ خودش را حفظ کرده است
    و درست سالي يک بار به سراغ‌مان مي‌آيد تا ما را از روز مرگي در بياورد و نهيب بزند که: اين است معجزه طبيعت.
    برآمد باد صبح وبوي نوروز مبارك بادت اين روز وهمه روز

    هروزتان نوروز ؛نوروزتان پيروز

    جيبتان پر پول باد.
     
     
    +3 محمد صباغی
    با سلام
    اینجانب از کلیه کسانی که با ارسال تصاویر قدیمی یاد گذشتگان را زنده می کنندتشکر می کنم.
     
     
    +2 فریدون هادی
    با سلام خدمت همه شما عزیزان
    تعداد عکسهای قدیمی خیلی کمه معمولا اکثرا خانواده ها عکسهایی دارند که بشه توی سایت گذاشت چه خوبه که یه جوری فرخوان داده بشه که همشهریان عزیز این عکسهارو دراختیار شما بکذارند
    با تشکر از شما
     
     
    +2 حسین مومنی
    حسین مومنی فرزند کربلائی هاشم. توضیحاتی در مورد دو عکس قدیمی کنار مقبره آقای میر عباس.عکس اول توسط اینجانب و دومی توسط ضیاءالدین سامعی با دوربین اینجانب گرفته شده است. اسامی افراد داخل عکس: عکس اول ار راست به چپ:احمد مومنی فرزند محمد حسین-مهدی مومنی فرزند علی-منصور حسینی فرزند عباس-ضیاءالدین(مهدی) سامعی فرزند شیخ علی.عکس دوم از راست(ایستاده ها):منصور حسینی فرزند عباس-حسین مومنی فرزند کربلائی هاشم-مهدی مومنی فرزند علی-احمد مومنی فرزند محمد حسین-عکسها در تابستان سال1356یا1357گرفته شده است.
     
     
    0 حسین نعمتی
    با سلام مطلبی را که ش.رازقی عنوان نموده اند صحت داردبنده بارها به کرار از مادر بزرگه مرحومم نسا و ÷در بزرگ مرحومم محمد حسن نعمت خاطراتی را که خودشان باز گو نموده اند برایم تعریف میکردند
     
     
    0 حسین نعمتی
    با سلام از تمام همولایتیهام تشکر میکنم در مورد فامیلیت اقای میر عباس با مرحومه نسا را بنده از زبان ایشان که مادر بزرگم بودند بارها شنیده ام و خاطره ای در مورد فوت پدر اقای میر عباس باز گو میکردند که ان سید از پسوک میبتشند و در مهمویی به غربت جهت کار امده بودند و در شبی که پدر اقای میر عباس فوت کردند زنی در خواب میبیند سیدی از این روستا فوت نموده و هیچ اشنایی جهت مراسم خاکسپاری ندارد و صبح ان روز از فوت ای پدر باخبر شده و کفنی که برای خودش کنار گذاشته بود را برای پدر اقای میر عباس می اورد و خواب را برای بزرگان روستا تعریف مینماید
     
     
    0 حسین نعمتی
    جهت اطلاع اقای میر عباس با مرحوم محمد حسن نعمت که پدر بزرگم بودند نسبتی ندارد و با مرحومه نسا که مادر بزرگم بودند نسبتی داشتند دقیقا حضور ذهن ندارم ولی میدانم از وابستگان دایی مادر بزرگم هستند
     
     
    0 حسین عابدی
    با سلام وخسته نباشید عکسی رو دیدم که اقای روحانی در ظهر تاسوعای1355در مزار اقای میر عباس گرفته بود ممنون میشم اگر کسی اطلاعاتی در مورد اشخاص داخل عکس به من بدهد اقای
     
     
    +1 محمد ناصری
    پهلوان غریب لقب مردیست از روستای گازار که فرزند او بنیانگزار روستای مهموئی بوده است.
    نام اصلی این پهلوان بزرگ محمد بوده و قبر ایشان در روستای گازار واقع است که محل آنرا بزرگان
    فامیل مخصوصا آ قای حاج غلامحسین غریب که در حال حاضر بزرگ فامیل هستند می دانند .
    فرزند ارشد این پهلوان بزرگ بدلائلی که ممکن است در آینده بیان شود از گازار به محلی که الآن
    مهموئی نامیده می شود آمده و بعد از او مرحوم حاج حسین نیز از روستای قائن به این محل کوچ کرده
    اند. این دو بزرگوار با سعی وکوشش خود وفرزندان خو د توانسته اند در وسط بیابان در آن دوره های نا
    امن قلعه وحمام و امکاناتی که برای زندگی لازم است را بسازند.
    با ثروتی که حاجی غریب داشته قناتهائی که در این محل بوده مانند ایجند و. شادمهان و ... را در بست
    خریده است.
    ساختن قلعه بیرجند در بالای کوه که الآن باز سا زی شده و جزو آثار باستانی بیرجند بحساب می آید از
    کارهای حاجی غریب است. مرحوم کربلائی حسین سلیمی تعریف می کرد که خودم از ایشان شنیده
    ام . ایشان می گفت سبد هائی که گاو ها وگوسفند ان حاجی غریب در داخل آن شلغم وچغندر وسایر
    علوفه می خورده ا ند از طلای خالص بوده است . یکی از بزرگان از ایشان ایراد می گیرد که این کار شما
    اصراف است.مرحوم حاجی غریب در جواب او می گوید .آینده را نمی شود پیش بینی کرد .ممکن است
    در آینده یکی از اعضای فامیل من فقیر شود .می خواهم مردم بدانند که گدا زاده نبوده است.
    مرحوم حاجی غریب از مسیر بیرجند - زاهدان- کراچی به سفر حج مشرف شده اند . از بندر کراچی در
    پاکستان با کشتی های نا امن آن روزگار به بندر جده در عربستان سعودی و از آنجا به مکه و مدینه
    رفته اند.
    مرحوم حاجی غریب دو برادر داشته اند بنام های حاجی احمد و حسنخو که حاجی احمدجد آقایان
    عربی های مهموئی وحسنخو جد حسنخوئی های مهموئی می باشند.
    خداوند همه آنها را بیامرزد.
    نویسنده : محمد حسین فرزتد محمد فرزندعباس فرزند علی فرزند محمد فرزند حسن فرزند حاجی غریب فرزند محمد( پهلوان غریب) فرزند احمد( زرپاش) فرزند میرزا درویش
    داستان پهلوان غریب و آل ومادر آل در کوه دو شاخ هرات
    یکی پهلوان بود نامش غریب که سر زد از ا و کارهائی عجیب
    سلاحش فقط خنجر و نیزه بود روانش بسی پاک و پاکیزه بود
    به شمشیر گاهی نظر می نمود پلنگ از مصافش حذر می نمود
    یکی مرکبی داشت کر گوش نام که از رخش بودش وراثت تمام
    به هنگام سختی و روز نبرد گذر می نمود از بیابان چو گرد
    شنیدم ز راوی که در کودکی نبود همچو او در خراسان یکی
    ببردند ا و را به شهر هرات که شرحش نویسم در اینجا برات
    یکی حاکمی بود اندر هرات که وصفش نمودند دیگر کرات
    بسی مرد دیندار و آزاده بود همه مردمان دل به او داده بود
    پسر های او دوست شد با غریب مثال برادر نه مثل رقیب
    ولی در عمل پهلوان بر تر ا ست بزور ودلیری کس دیگر است
    پس از سالهائی که که آنجا گذشت بسی معجز از او پدیدار گشت
    نبود عاجز از هیچ کاری بزرگ نترسید از شیر و ببر سترگ
    به او مرد حاکم چو یک دوست بود دو تن گوئی اندر یکی پوست بود
    هم او بود مانند فرزند او شده داخل خویش و پیوند او
    نبودند یک روز از هم جدا بدانست این ر ا فقیر و گدا
    چو او داشت در خلقتش بر تری بتدریج شد حاکم ا ز ا و بری
    دل حاکم از ا و حسادت گرفت روانش مسیر خیا نت گرفت
    نمی خواست با او خشونت کند که دادار او را عقو بت کند
    زشیطان پیامی به فکرش رسید که باید شود پهلوان ناپدید
    یکی رشته کوه است نامش دو شاخ که بر ابر می سایدش سنگ ولاخ
    بسی کوه پر هیبت و شوکتیست که مانند آن در جهان کوه نیست
    برفته بسی آدم آنجا شکار ندیده دگر چشمشان روزگار
    از آنجا نکرده کسی باز گشت که گوید چه بر روزگارش گذشت
    بگویند آنجا بود دیو و آ ل که آیند گاهی به مرز خیال
    بسی قصه گویند اهل هرات در آنجا نباشد امید نجات
    چنین دره ای در جهان کم بود که هر پیچ آن خان رستم بودگ
    بمازندران بوده دیو سفید نظیرش بکوه دو شاخی رسید
    چو می رفت حاکم براه فریب بیامد به نزد جناب غریب
    به او گفت باید روی در شکار بیاری شکار از سر کوهسار
    فرستاد او را بکوه دو شاخ که دیگر نبیند جهان فراخ
    بیفتد بدست دد ودیو و آل پذیرد جهان از وجودش زوال
    برفت او به همراه اسب وتفنگ به آن کوه پر حادثه بی درنگ
    بسی گشت در کوه بهر شکار نیامد شکاری که آید بکار
    زمان رفت وخورشید شد در زوال ندید او بجز یوزوگرگ و شغال
    به یکباره یک قوچ آمد پدید بزد تیر وفوراْ سرش را برید
    نگه کرد بر روی خورشید و دید که امروز دیگر نشاید رسید
    بسی راه گردیده دور و دراز که نتوان زکوه اند آمد فراز
    شب تیره و راه پر پیچ و خم رود گر کسی گم شود لاجرم
    بیامد بنزدیکی چشمه ای بپا کرد آنجا یکی خیمه ای
    ببست اسب خود را کنار درخت بپو شید روی شکارش برخت
    بیفروخت آتش برای کباب که شامی خورد قبل رفتن بخواب
    چو سیخ جگر را به آتش کشید نگه کرد ویک جفت زن را بدید
    سر کوه تاریک در بیشه ای فرو رفت در فکر و ا ندیشه ای
    که این جفت زن از کجا آمده مگر بهر خوف ورجا آمده
    نشستند آنها به نزدیکتر بخوردند قدری کباب جگر
    نگه کرد آن پهلو ا ن غریب گهی مسقیم وزمانی اریب
    بدانست زآنها یکی مادر ست کنارش نشسته دگر دختر ست
    نیند آدمیزاده این جفت زن بکوه دو شاخی شده راهزن
    تعارف نمود ا و کباب جگر به آنها نگه کرد باری دگر
    بدستش چو سیخ جگر را کشید صدای فلزی بگو شش رسید
    بفهمید چنگالش از آهن است نژادش زآل است واهریمن است
    بگفتا چو خوردید نان و کباب روید ای زنان چون شده وقت خواب
    برفتند از آنجا نظاره کنان که آن مرد آیا چه کرده گمان
    بگفتند چون رفت در رختخواب بخورده بسی نان وآب و کباب
    برد خواب او را نفهمد دگر که از ما چه آید هم او را به سر
    به یک ضر به از پنجه آهنی که آید فرو از سر دشمنی
    سرش را بکوبیم بر روی سنگ نبیند دگر از جهان آب ورنگ
    کنون بشنو از گردش روزگار که گاهی شود با بشر سازگار
    بیامد یکی نقشه در ذهن مرد که امشب نخواب وبرو در نبرد
    یکی پوششی بر شکارش کشید سر قوچ در زیر آن نا پدید
    گذر گر کند آدمی از فراز خیالش که شخصی کشیده دراز
    خودش گشت مخفی در آن جایگاه به پشت یکی سنگ برده پناه
    چو پاسی زشب طی شد اندر هراس شب تیره پیچیده بر خو د پلاس
    بتاریکی شب دو جنبنده دید که مثل شبح در هوا می خزید
    بیامد جلو تر یکی از کنار یکی دیگر آمد کنار شکار
    کسی که بیامد کنار شکار بود مادر و دخترش بر کنار
    همی گفت دختر مزن بر جوان که هم پهلوان است وهم مهربان
    ولی مادر آل در دار و گیر بزد پنجه ای و بگفتا بگیر
    چو شد پهلوان آگه از این عمل تفنگش در آمد ز زیر بغل
    فتیله به نزدیک فلگوش شد بیفتاد آن آل و بیهوش شد
    زدل دخترش نعره ای بر کشید برفت و دگر مادرش را ندید
    برون آمد از سنگرش پهلوان جلو رفت مانند شیر ژیان
    یکی چادری بود بر روی آل که هر کس بپوشد رود در خیال
    نبیند کس دیگری جسم او نگوید کسی بعد از آن اسم او
    ببرید با خنجر آرنج او دو تا دست مانند اسفنج او
    دو تا دست وچادر بخورجین نمود دل دختر از غصه پر کین نمود
    شب تیره آهنگ رفتن نمود نشاید دگر عزم خفتن نمود
    خرامان بیامد به شهر هرات گذشت از بسی چشمه سار و دهات
    نداند کسی تا چه بر او گذشت زکوه آمداو تا به پهلوی دشت
    بیامد به نزدیک ارباب و خان به هم بنگریدند آن مردمان
    تعجب نمودند از آمدن چو بودند دنبال غسل و کفن
    بپرسید ارباب از او با شتاب که دیشب کجا رفته بودی بخواب
    بگفتا که شب بوده ام در دو شاخ به پهلوی سنگ وببالای لاخ
    نکردند باور سخن آنچه گفت بگفتند این ها بود حرف مفت
    نرفته کسی تا کنون در دوشاخ که بیند دو باره جهان فراخ
    تو گر رفته بودی نبودی دگر بگو تا چه داری از آن جا خبر
    زخورجین در آورد یک جفت دست دگر چادری را که در بقچه هست
    بدیدند چون پنجه آل را بخواندند تا آخر احوال را
    چو دیدند آن چادر و پنجه را بدیدند بر خویش سر گیجه را
    چنان وحشتی شد در آنها پدید که چشمانشان همدگر را ندید
    به شهر هرات این خبر پخش شد خودش رستم واسب او رخش شد
    همه مرد وزن مانده اندر شگفت مگر می شود آل را هم گرفت
    از اینجا دگر شد زمانه عوض نداند کسی آسمان را غرض
    که داند بجز صاحب آفتاب که دنیا چرا می زند پیچ وتاب
    بشر را که داند چه آید بسر که داند که رستم کشد خود پسر
    که داند که با تیری اسفندیار بسوی عدم می شود رهسپار
    چنین است آئین پرور دگا ر که باید گذر کرد از روزگار
    از این جا شد اوپهلوان هرات که دیدند مردم از او معجزات
    بگویند مردم بسی داستان که از هم شنیدند از باستان
    یکی را نمایم برایت بیان که جادو گری بوده در آن مکان
    نوشته دعائی که از تیغ وتیر نبیند گزند آن یل بی نظیر
    دعا را نمو ده بما شو ره ای سرش را ببسته است در کوره ای
    بود جنس ماشوره از زر ناب نزنگد بماند اگر اندر آب
    نهان کرده جراح در زیر پوست که آنرا نبیند نه دشمن نه دوست
    ببارد اگر تیغ و تیر از هو ا نبیند از آن صدمه ای نارو ا
    دعائی دگر بسته بر اسب او نیاید کسی در پی کسب او
    نگردد به او حربه ای کار گر نباشد در عالم به از این دگر
    همه باشد این ها زلطف خدا که یک عده را می نماید جدا
    به پیغمبران و یلان می دهد نه پنهان که فاش وعیان می دهد
    به موسی نگه کن عصایش چه کرد محمد کلام رسا یش چه کرد
    خدایا به ا یران بده عزتی نبیند ز بیگانگان زحمتی
     
     
    0 حسین خسروی
    سلام
    درود بی کران به تمام
    آشنایان
    از این که عکسهای قدیمی گذاشتید ممنونم
     

    اضافه‌ كردن نظر